هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

بازم سه سالگی

دوباره سلام عشقم  می خوام دنباله مطلب قبل و بنویسم اما حوصله ندارم همون رو ادیت کنم عزیز دلم حالا که سه ساله شدی هنوز بعضی کلمات رو خیلی با مزه می گی  جیگ=جیغ فینگول=فیگور درس=دسر(بر یک وزن) خدا یافظ=خدا حافظ عاشیگیتم=عاشقتم ببکشید=ببخشید پتوه=پتو زیبای گفته=زیبای خفته اگا=اقا حسابی لجباز و یک دنده شدی و همش در جواب همه چیز یه نهههههههههه بزرگ می گی یا می گی نه نه  نه  نه دختر ناز ناز من این روزا علاقه داره که نسبت فامیلی ادما رو با خودش و دیگران یاد بگیره مثلا می دونی که زهرا دختر عمه است اریا مهر پسر عمو یا مثلا می گی مادر من می گم دایی داوود تو می گی داداش داوود پدر می گه اگا داوود دختر ...
20 بهمن 1392

سه سالگی

سلام عشقم حالا دیگه سه ساله شدی  وقتی که فکر می کنم می بینم که این سه سال خیلی زود گذشت اونقدر زود که من هنوز لحظه به دنیا اومدنت و تمام ماجرا های این مدت رو دقیقه دقیقه به یاد دارم دختر قشنگم در کنار تو بودن بهترین هدیه ای بود که خدا به ما داد دختر زیبایی که با اومدنش زندگی ما رو شیرین تر کرد عشقم حالا در سه سالگی 89 سانت قد داری حدود 10.5 کیلو وزن  یه زبون دو متری داری که باهاش از پس همه چی بر می ای رنگ ها رو خیلی خوب می شناسی (سفید-سیاه-ابی-قرمز-زرد-نارنجی-سبز-سرمه ای-بنفش-طوسی-قهوهای-طلایی...) خیلی از رنگ ها و کلمات دیگه رو به انگلیسی بلدی چند تا کلمه مازرونی بلدی حتی یک لحظه اروم و قرار نداری مدام حرف می زنی،...
19 بهمن 1392

تولد

گل دخترم، عشقم دیروز روز تولد 3 سالگیت بود هزار ساله باشی عشقمممممممممممم از دیروز برات بگم که این روزا هنوز هوا حسابی سرده و بعضی از قسمتهای شهر گازشون قطع شده به همین خاطر هم هیچکس از ورامین نتونست برای تولدت بیاد ما هم تصمیم داشتیم امروز عصر با حضور عمه ذلفا و زن عمو مامان نرگس و عمه پانی و زهرا و اریا مهر و داداش علی یه تولد کوچولو برات بگیریم اما گویا زمان رو اشتباه به عمه جون گفته بودیم یا اون اشتباه شنیده بود خلاصه من بی خبر از همه جا صبح رفتم جلسه کانون و یه جعبه شیرینی هم بردیم اونجا و تا برگردیم و ناهار بخوریم ساعت دو بعد از ظهر شد حدود ساعت 3 بود که دیدم عمه ذلفا زنگ زده وقتی بهش زنگ زدم گفت که پس کجایین ما داریم میایم چرا از ...
17 بهمن 1392

برففففففففففففففف

سلام عشقم این چند روز که ورامین بودیم حسابی خوش گذشت یکشنبه با اتوبوس رفتیم تهران و دایی احمد اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم ورامین البته وقتی دایی احمد و دیدی چنان دوییدی طرفش که من یه لحظه ترسیدم اما بعد که دیدمش خیالم راحت شد تا ورامینم با زندایی مریم مشغول بازی بودی و حسابی کیف کردی البته زندایی رو نمی دونم چه بلایی سرش اومد شب هم رفتیم عروسی یکی از فامیلا (زهرا جون دختر عمو علی) دوشنبه عصر رفتی خونه دایی داوود  وتا ساعت 10 شب اونجا موندی وقتی هم که برت گردوندن گریه می کردی و می خواستی باز همراهشون بری روز 3شنبه مادرجون ربابه سمنو پزی داشت و ما تا شب اونجا بودیم و شما و سبحان هم حسابی هم خونه مرجون و هم دایی صادق رو مورد لطف ...
13 بهمن 1392

تمیز کاری

سلام نفسم اول از همه بگم امروز داریم دو تایی می ریم ورامین و وقت ندارم زیاد برات بنویسم اما می خوام چند تا عکس برات بزارم این اولی کمدت البته امروز که کلی از لاسات تو چمدونه این دومی وضعیتی که شما برای اتاق درست کردی و لباساتو کلا ریختی بیرون وقتی پرسیدم چرا گفتی در  کمدم قفل توش وساللامه(وسایلامه) این سومی رو دو ساعت بعدش که از یادت رفت گرفتم خداییش این انصاف؟؟؟؟؟؟؟؟ وسایل خودت رو اینقدر مرتب می چینی اونوقت من باید روزی 1000 بار لباساتو جمع کنم این عکس اخری خونه سازی با پول خورد قلک البته این الان نصفه است و اون خطو دور تا دور فرش ادامه دادی ...
6 بهمن 1392

عروسییییییییی

سلام گلم  دیشب رفتیم عروسی عمو میثم که میشه پسر دختر عموی پدرت خیلی خوش گذشت شب قبلش هم حنا بندان بود که اونم عالی بود شما و زهرا و اریا مهر هم حسابی مراسم رو به اتیش کشیدین و هر جور تونستین خودتون رو تخلیه کردین خلاصه شب خیلی خوبی بود  امروز هم میلاد پیامبر و روز تعطیل و شما حسابی تو جو عروسی دیشب هستی و با خودت حرف می زنی و می گی ماشالا به عروس وداماد یا اهنگ میخونی وقر میدی عشقم  کلی حرفای خوشگل می زنی مثلا به خوراکی می گی حوراکی و کلا حرف خ رو اگر اول کلمه باشه ح تلفظ می کنی دختر نازم امروز یه خبر خیلی خوب هم شنیدم که خاله الهه که دوست صمیمی مامانه دو قلو باردار البته یه پسر به اسم حسین داشت اما اینبار دوقلو ...
29 دی 1392
1